kadbanoo kadbanoo

kadbanoo

سوال مردي از بهلول درباره شيطان


سوال مردي از بهلول درباره شيطان

روزي مردي زشت و بداخلاق از بهلول سوال نمود كه خيلي ميل دارم كه شيطان را ببينم . بهلول گفت : اگر آئينه در خانه نداري در آب ذلال نگاه كن شيطان را خواهي ديد
ارسال شده در تاريخ : جمعه 19 خرداد 1391 - 3:17 توسط : سـاحــــــل
سوال مردي از بهلول درباره شيطان
سوال مردي از بهلول درباره شيطان
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۶ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۱۱:۰۰:۴۸ توسط: موضوع: | نظرات (0)

جامعه شناس عاشق


جامعه شناس عاشق

جامعهشناس عاشق!


شاعر از عشق جدا نيست چرا كه انسان است و با ابزار كلمه به آن ميپردازد


ارسال شده در تاريخ : دوشنبه 08 آذر 1378 - 8:30 توسط : alireza
جامعه شناس عاشق
جامعه شناس عاشق
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۶ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۱۱:۰۰:۴۸ توسط: موضوع: | نظرات (0)

حمام رفتن بهلول و هارون


حمام رفتن بهلول و هارون

روزي خليفه هارون الرشيد به اتفاق بهلول به حمام رفت . خليفه از روي شوخي از بهلول سوال نمود اگر من غلام بودم چند ارزش داشتم ؟ بهلول جواب داد پنجاه دينار خليفه غضبناك شده گفت : ديوانه تنها لنگي كه به خود بسته ام پنجاه دينار ارزش دارد . بهلول جواب داد من هم فقط لنگ را قيمت كردم . و الا خليفه قيمتي ندارد
ارسال شده در تاريخ : جمعه 19 خرداد 1391 - 3:16 توسط : سـاحــــــل
حمام رفتن بهلول و هارون
حمام رفتن بهلول و هارون
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۶ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۱۱:۰۰:۴۸ توسط: موضوع: | نظرات (0)

عجيب ترين مرگهاي تاريخ


عجيب ترين مرگهاي تاريخ

عجيبترين مرگهاي تاريخ!!
جروم ناپلئون بناپارت، آخرين بناپارت آمريكايي - در سنترال پارك نيويورك، پايش به زنجير سگ زنش گرفت و افتاد و در اثر...
روز مرگ همه ما بالاخره يك روز فرا ميرسد اما برخي مرگ و مير ها به شكلي جالب و عجيب در طول تاريخ اتفاق افتاده كه متوفي را هم به شهرت رسانده است. برخي از اين مرگ ها را مرور ميكنيم:

EXrozblog.comEX


آرنولد بنت: داستان نويس انگليسي- وي براي آنكه ثابت كند آب شهر پاريس از نظر بهداشتي كاملا سالم است، يك ليوان از آن را خورد و در اثر تيفوئيد ناشي از آن در گذشت!

آگاتوكلس: خودكامه سراكيوز - در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد.

آلن پينكرتون: موسس آژانس كارآگاهي آمريكا -هنگام نرمش صبحگاهي به زمين خورد و زبانش لاي دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقارياي ناشي از اين زخم درگذشت.

آيزادورا دانكن: رقاص آمريكايي -هنگاميكه در اتومبيل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبيل گير كرد و گردنش شكست و خفه شد.

اسكندر كبير: پادشاه مقدوني - به دنبال دو روز ميگساري و عياشي در اثر تب درگذشت.

الكساندر: پادشاه يونان -يك ميمون خانگي گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.

تامس آت وي: نمايشنامه نويس انگليسي -مرد فقيري بود. به دنبال روزها گرسنگي سرانجام يك گيته به دست آورد و با آن يك دست پيچ گوشت خريد و از شدت ولع همان لقمه دهان پركن اول گلو گيرش شد و خفه اش كرد!

جان وينسون: ماجراجوي بريتانيا -وي در ۷۲ سالگي از اسب به زمين افتاد و ميخي وارونه بر زمين افتاده بود، در سرش فرو رفت.

جروم ناپلئون بناپارت: آخرين بناپارت آمريكايي - در سنترال پارك نيويورك، پايش به زنجير سگ زنش گرفت و افتاد و در اثر زخم هاي حاصله در گذشت.

جورج دوك كلارنس: انگليسي -به دستور برادرش ريچارد سوم در خمره شراب خفه شد.

جيمز داگلاس ارل مورتون: - بوسيله دستگاهي شبيه گيوتين كه خودش آن را به اسكاتلنديان معرفي كرده بود، سر بريده شد.

رودولفوني يرو: ژنرال مكزيكي - اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگيني طلاهايي كه به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.

زئوكسيس: نقاش يونان (قرن پنجم ق.م)- به تصويري كه از يك ساحره پير كشيده بود آنقدر خنديد كه يكي از رگ هايش پاره شد و مرد!

ژرار دونرال: نويسنده فرانسوي - با بند پيشبند، خود را از تير چراغ برق خيابان حلق آويز كرد.

فرانسيس بيكن: براثر گرفتاري در يك سرماي ناگهاني گرفتار شد و درگذشت.

فالك فيتز وارن: چهارم بارون انگليسي - در بازگشت از يك جنگل، اسبش در باتلاق افتاد و فالك كه زره پوشيده بود، در درون زره اش خفه شد.

كلاديوس اول: امپراتور روم - با يك پر آغشته به سم خفه شد.

كنت اريك مگنوس آندرئاس هرس ستنبورگ: اين انگليسي در اثر خشم ناشي از مستي، با سيخ بخاري به دوستش حمله كرد، اما خودش توي بخاري افتاد و سوخت.

گريگوري يفيموويچ راسپوتين: وزنه اي به بدنش بستند و در رود نوا غرقش كردند.

لايونل جانسن: شاعر انگليسي از روي چهارپايه پشت بار به زمين افتاد و در اثر زخمهاي حاصله در گذشت.

لنگي كالير: كلكسيونر آمريكايي در خانه خود و در تله اي مهلك درگذشت. تله را براي دستگيري دزدان كار گذاشته بود.

ماركوس ليسينيوس كراسوس: سياستمدار رومي- اين رهبر بدنام و صراف رمي به دست سربازان پارتي با ريختن طلاي مذاب در حلقش درگذشت.

هنري اول: پادشاه انگليسي -در اثر افراط در خوردن مارماهي دچار ناراحتي روده شد و مرد.

يوسف اشماعيلو: كشتي گير ترك - بر اثر سنگيني طلاهايي كه به كمرش بسته بود در دريا غرق شد. چون نتوانست به راحتي شنا كند.

تامس مي: مورخ انگليسي - بر اثر بلعيدن غذاي زيادي، خفه شد

نظر يادتون نره


ارسال شده در تاريخ : دوشنبه 08 آذر 1378 - 8:30 توسط : alireza
عجيب ترين مرگهاي تاريخ
عجيب ترين مرگهاي تاريخ
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۶ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۱۱:۰۰:۴۸ توسط: موضوع: | نظرات (0)

حمام رفتن بهلول


حمام رفتن بهلول

روزي بهلول به حمام رفت ولي خدمه حمام به او بي اعتنايي نمودند و آن قسم كه دلخواه بهلول بود او را كيسه ننمودند . با اين حال وقت خروج از حمام بهلول ده دينار كه همراه داشت را به استاد حمام داد و كارگران چون اين بذل و بخشش را ديدند همگي پشيمان شدند كه چرا نسبت به او بي اعتنايي كردند. بهلول باز هفته ديگر به حمام رفت ولي اين دفعه تمام كارگران با كمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسيار نمودند , ولي با اينهمه سعي و كوشش كارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط يك دينار به آنها داد , حمامي ها متغير گرديده پرسيدند سبب بخشش بي جهت هفته قبل و رفتار امروزت چيست ؟بهلول گفت : مزد امروز حمام را هفته قبل كه حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز مي پردازم تا شماها ادب و رعايت مشتري هاي خود را بنماييد
ارسال شده در تاريخ : جمعه 19 خرداد 1391 - 3:15 توسط : سـاحــــــل
حمام رفتن بهلول
حمام رفتن بهلول
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۶ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۱۱:۰۰:۴۸ توسط: موضوع: | نظرات (0)

تعليم دادن بهلول به يكي از دوستان


تعليم دادن بهلول به يكي از دوستان

آورده اند كه شخصي الاغ قشنگي جهت حاكم كوفه تحفه آورده بود . حاضرين مجلس به تعريف و توصيف الاغ پرداختند . يكي از حاضرين براي مزاح گفت : من حاضرم به اين الاغ قشنگ خواندن بياموزم . حاكم از شنيدن اين سخن از كوره در رفت و به آن مرد گفت : الحال كه اين سخن را مي گويي بايد از عهده آن برآيي و چنانچه به اين الاغ خواندن بياموزي به تو جايزه بزرگي مي دهم ولي چنانچه از عهده آن بر نيائي دستور مي دهم تو را بكشند . آن مرد از مزاح خود پشيمان شده ناچاراً مدتي فرجه خواست و حاكم ده روز براي اين كار به او فرصت داد . آن مرد الاغ را برداشت به خانه آورد حيران و سرگردان و نمي دانست اين كار به كجا خواهد رسيد . لاعلاج به بازار رفت و در بين راه بهلول را ديد و چون سابقه آشنايي با او داشت دست به دامن اوزد و قضيه مجلس حاكم و الاغ را براي او تعريف نمود . بهلول گفت غم مخور كه اين كار از دست من بر مي آيد و هر دستوري به تو مي دهم عمل نما . پس به او دستور داد تا يك روز تمام به الاغ غذا ندهد و سپس در بين صفحات كتابي براي الاغ جو گذارد و كتاب را جلوي الاغ ورق بزند . الاغ چون گرسنه است با زبان جو هاي صفحات كتاب را برداشته و مي خورد و گفت اين عمل را هر روز به همين نحو تكرار نما . و روز دهم او را گرسنه نگهدار و وقتي به مجلس حاكم رفتي همان كتاب را با الاغ به نزد حاكم ببر . آن روز ديگر بين صفحات كتاب جو نگذار و آن كتاب را در حضور حاكم جلوي الاغ قرار بده . آن مرد به همين نحو عمل نمودو چون روز موعود فرا رسيد الاغ را برداشته با كتاب به نزد حاكم برد و در حضور حاكم و جمعي از دوستانش كتاب را جلوي الاغ گذارد . الاغ بيچاره چون گرسنه بود به عادات روزهاي قبل كه فكر مي كرد بين صفحات كتاب , جو مي باشد شروع به ورق زدن كتاب نمود و چون به صفحه آخر رسيد و ديد كه جو بين صفحات نيست , بناي عرعر نمود و بدين وسيله خواست بفهماند كه گرسنه است و حاضرين مجلس و حاكم كه نمي دانستند چه ابتكاري در اين عمل است , باور نمودند كه در حقيقت الاغ مي خواهد كتاب بخواند و همه در اين كار متعجب بودند . ناچار حاكم بر عهد خود وفا نمود و انعام قابل توجهي به آن مرد داد
ارسال شده در تاريخ : جمعه 19 خرداد 1391 - 3:15 توسط : سـاحــــــل
تعليم دادن بهلول به يكي از دوستان
تعليم دادن بهلول به يكي از دوستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۶ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۱۱:۰۰:۴۸ توسط: موضوع: | نظرات (0)

تديبر نمودن بهلول


تديبر نمودن بهلول

آورده اند روزي بهلول از راهي مي گذشت . مردي را ديد كه غريب وار و سر به گريبان ناله مي كند . بهلول به نزد او رفت سلام نمود و سپس گفت : آيا به تو ظلمي شده كه چنين دلگير و نالان هستي . آن مرد گفت : من مردي غريب و سياحت پيشه ام و چون به اين شهر رسيدم , قصد حمام و چند روزي استراحت نمودم و چون مقداري پول و جواهرات داشتم از بيم سارقين آنها را به دكان عطاري به امانت سپردم و پس از چند روز كه مطالبه آن امانت را از شخص عطار نمودم به من ناسزا گفت و مرا فردي ديوانه خطاب نمود . بهلول گفت : غم مخور . من امانت تو را به آساني از آن مرد عطار پس خواهم گرفت . آنگاه نشاني آن عطار را سوال نمود و چون او را شناخت به آن مرد غريب گفت من فردا فلان ساعت نزد آن عطار هستم تو در همان ساعت كه معين مي كنم در دكان آن مرد بيا و با من ابداً تك لم منما . اما به عطار بگو امانت مرا بده . آن مرد قبول نمود و برفت . بهلول فوري نزد آن عطار شتافت و به او گفت : من خيال مسافرت به شهر هاي خراسان را دارم و چون مقداري جواهرات كه قيمت آنها معادل 30 هزار دينار طلا مي شود دارم , مي خواهم نزد تو به امانت بگذارم تا چنانچه به سلامت بازگردم آن جواهرات را بفروشي و از قيمت آنها مسجدي بسازي . عطار از سخن او خوشحال شد و گفت : به ديده منت . چه وقت امانت را مي آوري ؟ بهلول گفت : فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و كيسه اي چرمي بساخت و مقداري خورده آهن ي و شيشه در آن جاي داد و سر آن را محكم بدوخت و در همان ساعت معين به دكان عطار برد . مرد عطار از ديدن كيسه كه تصور مي نمود در آن جواهرات است بسيار خوشحال شد و در همان وقت آن مرد غريب آمد و مطالبه امانت خود را نمود . آن مرد عطار فوراً شاگرد خود را صدا بزد و گفت : كيسه امانت اين شخص در انبار است . فوري بياور و به اين مرد بده . شاگرد فوري امانت را آورد و به آن مرد داد و آن شخص امانت خود را گرفت و برفت و دعاي خير براي بهلول نمود
ارسال شده در تاريخ : جمعه 19 خرداد 1391 - 3:13 توسط : سـاحــــــل
تديبر نمودن بهلول
تديبر نمودن بهلول
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۶ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۱۱:۰۰:۴۸ توسط: موضوع: | نظرات (0)

بهلول و هارون


بهلول و هارون

روزي هارون الرشيد به بهلول گفت : بزرگترين نعمت هاي الهي چيست ؟ بهلول جواب داد بزرگترين نعمت هاي الهي عقل است و خواجه عبدالله انصاري نيز در مناجات خود ميگويد (( خداوندا آنكه را عقل دادي چه ندادي و آنكه را عقل ندادي چه دادي)) در خبر است كه چون خداوند اراده فرمود كه نعمتي را از بنده زايل كند اولين چيزي كه از او سلب مي نمايد عقل اوست و عقل از رزق محسوب شده است . افسوس كه حقتعالي اين نعمت را از من سلب نموده است
ارسال شده در تاريخ : جمعه 19 خرداد 1391 - 3:12 توسط : سـاحــــــل
بهلول و هارون
بهلول و هارون
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۶ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۱۱:۰۰:۴۸ توسط: موضوع: | نظرات (0)

بهلول و منجم


بهلول و منجم

آورده اند كه شخصي به نزد خليفه هارون الرشيد آمد و ادعاي دانستن علم نجوم نمود . بهلول در آن مجلس حاضر بود و اتفاقاً آن منجم كنار بهلول قرار گرفته بود بهلول از او سوال نمود آيا ميتواني بگويي كه در همسايگي تو كه نشسته ؟ آن مرد گفت نمي دانم . بهلول گفت : تو كه همسايه است را نمي شناسي چه طور از ستاره هاي آسمان خبر مي دهي ؟ آن مرد از حرف بهلول جا خورد و مجلس را ترك نمود
ارسال شده در تاريخ : جمعه 19 خرداد 1391 - 3:12 توسط : سـاحــــــل
بهلول و منجم
بهلول و منجم
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۶ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۱۱:۰۰:۴۸ توسط: موضوع: | نظرات (0)

بهلول و مستخدم


بهلول و مستخدم

آورده اند كه يكي از مستخدمين خليفه هارون الرشيد ماست خورده و مقداري از آن در ريشش ريخته بود . بهلول از او سوال نمود چه خورده اي ؟ مستخدم براي تمسخر گفت : كبوتر خورده ام . بهلول جواب داد قبل از آنكه بگويي من دانسته بودم و مستخدم پرسيد از كجا ميدانستي ؟ بهلول گفت : فضله اي بر ريشت نمودار است
ارسال شده در تاريخ : جمعه 19 خرداد 1391 - 3:11 توسط : سـاحــــــل
بهلول و مستخدم
بهلول و مستخدم
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۶ فروردين ۱۳۹۲ساعت: ۱۱:۰۰:۴۸ توسط: موضوع: | نظرات (0)

ماسك ژله اي جادویی
تکنیک دانش آموزش موفق
آموزش هنر رزمی کاراته
نرم افزار ادعیه و زیارات